تبلیغات
سخن عشق
سخن عشق



سیه زنجیر گیسو

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من
سیه زنجــــــــــیر گیسو باز کن دیوانه اش با من

که میگوید که دل نتوان زدن بی جــام و پیمانه
شـــراب از لعل گل گونش بده پیمانه اش با من

به سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن از عشق خود افســــــانه اش با من

بگفتم صید کردی مــــرغ دل نیکو نگه دارش
ســر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با من

مگــــــر نشنیده ای گنجینه در ویرانه دارد جا
عیان کن گنج حسنت ای پری ویرانه اش با من

زترک می اگر رنجید از من پیر میخــــــــــانه
نمودم توبه زین پس رونق میخــانه اش با من

حمید نقوی

دکلمه شعر با صدای وحید جلیلوند: دانلود


1389/06/8 توسط محمد م | نظرات ()

باده ساقی

زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
   دریاب مرا ساقی والله که چنین هستم  

ای ساقی مست من بنگر به شکست من
  ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم  

بشکست مرا دامش بشکستم من جامش
  مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم

  ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان
   گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم  

پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین
  بنشین که چنین وقتی در خواب همی‌جستم  

جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را
  مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم  

والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم
  تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم   

خواهم که ز باد می آتش بفروزانی
  خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم 

مولانا

 


1389/05/27 توسط محمد م | نظرات ()

قصه عشق

با که گویم آن راز
،ازکجایش
از کدامین کوی و برزن جویمش او را باز؟
در فراق آن پریروی پر از نور و فروغ
با کدامین ذره از هفت آسمان
با کدامین گرد از روی زمین
کنم این قصه دراز؟
آری این قصه همی هست دراز
قصه دیروز و فردا
قصه آه و هوا
قصه نیستی و سرمستی


قصه آن یک پرنده کز درون قعر زندان فراق
بال می بگشاید از شوق وصال
تا بداند، تا بگوید که همین است قصه پرواز


قصه آن بید مجنونِ خمیده سر به بالای سرِ آن سروِ ناز


قصه آن چشم ناوک انداز
.
.
گاهگاهی می گویم به آن چشمان مست
کز کمان ابرویت تیری بساز
چند تیری سوی این خسته دلِ پرخونِ چون مجنون رمیده از فراق و درد انداز
.
.
قصه خاموشی و بیهوشی پروانه ای
اندر آن شام دراز

ناگهان آهنگ یار کهربایی در سرش موجی فکند
که کند او جست و جویی در خم زلف نگارش از سر سوز و نیاز
در خم زلف نگارین مهوشِ پر رمز و راز
،تا مگر بویی از او 
بلکه تا سوزد که تا کوشد که او جوید از او نوری از او
،آه 
نیست او دیگر از آن کو بود پیش
آن کزو بودش پیش
سوخت و دود شد و رفت فراز
،قصه آن عشقباز
،آنکه در داغیِ عشق
شمع را دید و دگر هیچ ندید
و به سان اشکی از چشمان معشوقش چکید
تا پس از آن داغی و سوز و گداز
بشوند آن دو یکی
،آری آن دو همراز
دگرند هم آواز


1389/05/27 توسط محمد م | نظرات ()

زلف بر باد مده

زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم
  ناز بنیاد مكن تا نكنى بنیادم 

مى مخور با همه كس تا نخورم خون جگر
    سر مكش تا نكشد سر به فلك فریادم  

   زلف را حلقه مكن تا نكنى در بندم  
   طره را تاب مده تا ندهى بر بادم

  یار بیگانه مشو تا نبرى از خویشم
   غم اغیار مخور تا نكنى ناشادم

    رخ برافروز كه فارغ كنى از برگ گلم
     قد برافراز كه از سرو كنى آزادم

   شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را
    یاد هر قوم مكن تا نروى از یادم

   شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه
   شور شیرین منما تا نكنى فرهادم

رحم كن بر من مسكین و به فریادم رس
  تا به خاك در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا كه بگرد اندر وى
  من از آن روز كه در بند توام آزادم 


1389/05/27 توسط محمد م | نظرات ()

شرط مهربانی

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
  که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی

دلم از تو چون نرنجد که به وهم درنگنجد
  که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
  که به تشنگی بمردم برِ آب زندگانی

غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
  تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
     عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
    همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
  همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
  و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
  عوضِ تو من نیابم که به هیچ کس نمانی

نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
  که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
  تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی  

مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
    خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی

بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون
  اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
  نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی


1389/05/27 توسط محمد م | نظرات ()

در گلستانه

دشت‌هایی چه فراخ
كوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد
من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم
پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی
پشت تبریزی ‌هاغفلت پاكی بود، كه صدایم می‌زد
پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم
چه كسی با من، حرف می‌زند؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه‌زاری سر راه. بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ و فراموشی خاك
لب آبی گیوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب
من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی، سر رسد از پس كوه.چه كسی پشت درختان است؟
هیچ، می‌چرخد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه‌ها می‌دانند، كه چه تابستانی است سایه‌هایی بی‌لك
گوشه‌یی روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی این‌جاست
زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری تا شقایق هست، زندگی باید كرد
در دل من چیزی است، مثل یك بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، كه دلم می‌خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه
دورها آوایی است، كه مرا می‌خواند

سهراب سپهری


1389/05/27 توسط محمد م | نظرات ()

شهر دل

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
  ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان
  تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

 آمده که ره زنم بر سر گنج شه زنم
  آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

  گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
  گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

 اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
  اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
  پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
  تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
  و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
  وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

 این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
  گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

مولانا


1389/05/26 توسط محمد م | نظرات ()

همنشین دل

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

 

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

 

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

 

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

 

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

 

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

 

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

 

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم


1389/05/26 توسط محمد م | نظرات ()

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم 

 ***

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 ***

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 ***

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 ***

: یادم آید ، تو به من گفتی

از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

 ***

با تو گفتم 

حذر از عشق؟

ندانم

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم  همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 ***

اشكی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم

 . . . بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

فریدون مشیری


1389/05/26 توسط محمد م | نظرات ()

جلوه معشوق

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت  
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست 
 گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض  
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست  
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم  
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن  
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر  
ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت  
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت


1389/05/24 توسط محمد م | نظرات ()

داغ محبت

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
  یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس  
که به هر حلقه موی تو گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست  
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید  
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم  
همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس  
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد  
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود 
 سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی  
تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست 
 که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند 
 داستانیست که بر هر سر بازاری هست


1389/05/23 توسط محمد م | نظرات ()

سحر نزدیک است

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم

مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است

سهراب سپهری

ترانه شعر با صدای محمد اصفهانی: دانلود


1389/05/23 توسط محمد م | نظرات ()

خانه سودا

شد ز غمت خانه سودا دلم  
در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو  
می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت 
 رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد  
دوش چه گفته است کسی با دلم

در طلب گوهر گویای عشق  
موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد 
 در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته‌هاست 
 وه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی  
وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز از هوس شمس دین 
 چند رود سوی ثریا دلم

مولانا

دکلمه غزل با صدای احمد شاملو: دانلود


1389/05/23 توسط محمد م | نظرات ()

گوهر صدق

عشق من ای یار من ای دلکش عیار من
تو کجایی که شوی در شام غم ، غمخوار من

مستِ این سودای عاشق کش شبان و روزها
هست در هر کوی و هر برزن محبت کار من

یا رب اندر وادی شوریدگان سر به دار
هست آیا عاقبت این جان من بر دار من

دلبرا این جان من اکنون به دام زلف توست
گر عنانگیرش نباشی وای بر کردار من

زان زمان کز آتش مهرت به گردون بر شدم
عالمی پر نور گشته است از مه و انوار من

گفتمش اینک که من عاشق شدم معشوق هم
چیست منظورت از این تنهایی خونبار من

گفت عشق عاشق و معشوق در هجران بماند
گر شراب وصل نوشیم هست پایان ، کار من

گفتمش یک ساعتم از چشم ، آن عارض نرفت
کی توان در وصل او از دل جدا کرد یار من

گفتم ای جان ، جان من یکسر فدای راه تو
گفت این از بهر خود گفتی نه اندر کار من

گفتم از خود بی خودم کردی خودم را تو بکش
تا شویم یک جان و یک تن محرم اسرار من

مست ، لبخندی در آن سودا به روی من گشود
گوهر صدق را در عشقت بدیدم یار من


1389/05/23 توسط محمد م | نظرات ()

آخرین جرعه جان

همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری !؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ِساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری


1389/05/23 توسط محمد م | نظرات ()

شکر و شکایت

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
  گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
  یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
  گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
  سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
  جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
  از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
  زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
  یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست
  کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
  جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
  قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

دکلمه غزل با صدای احمد شاملو: دانلود


1389/05/21 توسط محمد م | نظرات ()

روی یار

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
  تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند
  بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق
  دوستان ما بیازاردند یار خویش را

همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر
  مرهمی بر دل نهد امّیدوار خویش را

رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی
  ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند
  گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
  ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش
  قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را

خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار
  من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را

دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب
  در میان یاوران می‌گفت یار خویش را

گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی
  ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را

درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود
  به که با دشمن نمایی حال زار خویش را

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار
  ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن
  تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را

دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق
  تا میان خلق کم کردی وقار خویش را

ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم
  هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را


1389/05/21 توسط محمد م | نظرات ()

مسافر

: نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیب های قشنگی"
"حیات نشئه تنهایی است
: و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال_
و عشق تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه؟_
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش_


و حال شب شده بود
چراغ روشن بود و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟_
!چقدر هم تنها_
خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی_
...دچار یعنی_
عاشق..._
!و فکر کن که چه تنهاست ، اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد_
!چه فکر نازک غمناکی_
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است_
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن هاست_
نه وصل ممکن نیست_
همیشه فاصله ای هست
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است ، برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق صدای فاصله هاست ، صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک "هیچ" می شوند کدر_
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند
و خوب می دانند ، که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیم شب ها با زورق قدیمی اشراق ، در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو ، آدم را عبور می دهند از کوچه باغ های حکایت_
و در عروق چنین لحنی
چه خون تازه محزونی
.
.
.
حیات روشن بود و باد می آمد
 و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

سهراب سپهری

دکلمه شعر با صدای خسرو شکیبایی: دانلود


1389/05/21 توسط محمد م | نظرات ()

یاد باد آنکه. . .

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود  
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت 
 معجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس 
 جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت  
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود

یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب  
آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود

یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی  
در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود

یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی  
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست  
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود

یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست  
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

 


1389/05/20 توسط محمد م | نظرات ()

یادگار دوست

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد                     آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد                جز غم که هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود          زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید                     دیوانه دل است پام بر بند چه سود

غم را بر او گزیده می باید کرد                    وز چاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار               این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که ازین دیده چو خون می ریزد             خون است بیا ببین که چون می ریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند         دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا           دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصه هر چیز خوریم                  چون مست شدیم هر چه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد              جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام          امروز به خون دل قضا خواهم کرد

از بس که بر آورد غمت آه از من                  ترسم که شود به کام بد خواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان               خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد                    بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق                   اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را بهانه ای بس باشد                 مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا               ما را سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم             شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست        جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم

 

***

 


ای دوست قبولم کن و جانم بستان              مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو                       آتش به من اندر زن و آنم بستان
 
ای زندگی تن و توانم همه تو                       جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من            من نیست شدم در تو از آنم همه تو
 
باز آی که تا به خود نیازم بینی                     بیداری شب های درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراغ تو مرا                 کی زنده رها کند که بازم بینی
 
هر روز دلم در غم تو زار تر است                   وز من دل بی رحم تو بیزار تر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا                      حقا که غمت از تو وفا دار تر است 
 
خود ممکن آن نیست که بر دارم دل              آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل               دل را چه کنم بهر چه می دارم دل
 
در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است      هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست                 درمان که کند مرا که دردم هیچ است
 
من بودم و دوش آن بت بنده نواز                  از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید            شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
 
دل تنگم و دیدار تو درمان من است               بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی                    آن کز غم هجران تو بر جان من است
 
ای نور دل و دیده و جانم چونی                    ای آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس              تو بی رخ زرد من ندانم چونی
 
افغان کردم بر آن فغانم می سوخت              خامش کردم چو خامشانم می سوخت
از جمله کران ها برون کرد مرا                      رفتم به میان و در میانم می سوخت
 
من درد تو را ز دست آسان ندهم                دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم                     کان درد به صد هزار درمان ندهم

مولانا

آواز رباعیات با صدای شهرام ناظری: دانلود: بخش اول ، بخش دوم


1389/05/20 توسط محمد م | نظرات ()

مهربانتر از برگ

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

این نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

 محمدرضا شفیعی کدکنی

 


1389/05/20 توسط محمد م | نظرات ()

غلام قمر

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو   

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولانا

دکلمه غزل با صدای احمد شاملو: دانلود

 


1389/05/20 توسط محمد م | نظرات ()

پنهان چو دل

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم   
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری   
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم   
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم   
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست   
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
   ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم  
 من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو  
 این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را  
 هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر  
 بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

مولانا

تصنیف غزل با صدای حمید رضا نوربخش: دانلود
 


1389/05/20 توسط محمد م | نظرات ()

سرّ عشق

من آن نیم که ز چشمت دوباره چشم بپوشم
کز آن دو نرگس مست است که من همی به خروشم

در این سرای ملامت به شوق روی چو ماهت
نگاه پر ز غمت را به عالمی نفروشم

حدیث مستی و عشق و نشستنم به خرابات
به هر سرای و به هر کوی، مدام هست به گوشم

به هوش بودم از اول که دل به تو بسپارم
کنون که عاشق و مستم نه عقل خواه و نه هوشم

به شوق نوش لبت از شراب و شهد بگریزم
که من خراب و خمارم چگونه باز ننوشم

همین نفس که فرو رفت به عشق روی تو در شد
حرام باشدم آن دم که در پی تو نجوشم

چو تار و پود لباس تنم به لطف تو بگسست
بجز قبای می آلود دگر چه جامه بپوشم

هزار جهد کردند که سر عشق تو پوشند
خفای آتش عشق تو را چگونه بکوشم

 


1389/05/20 توسط محمد م | نظرات ()

عشق دیرین

خوشا با تو بودن ، ز عشقت سرودن
دگر از هوایت ، سفر نکنم
به صحرای هجران ، مخواه از من ای جان
که چون لاله خون در جگر نکنم

اگر من نمانم ، بمان تو بمان
اگر من نخوانم ، تو نغمه بخوان
چو رفتم به جایم ، تو خوش بنشین
تو خاک وجودم ، به بر بنشان

خوشا بانگ نامت به دور زمان
طنین پیامت به گوش جهان

به آهنگ یاری ، به رسم وفا
به شب زنده داری ، به بزم و صفا
در این بی قراری ، به سوز دعا
به صد نغمه خوانم ، همیشه تو را

تو بر بام عالم ستاره ی من
نظر در تو اوج نظاره ی من
به شوق وصالت چو جان بدهم
نگاه تو عمر دوباره ی من

به عالم نبودم که نام تو بود
که از تو گرفتم نشان وجود
تو ای عشق دیرین تو را که نوشت
تو ای شور شیرین تو را که سرود

به پایان شب من رسیده ز تو
که صد صبح روشن دمیده ز تو
سکوت غم از من ترانه ز تو
نیاز شب از من سپیده ز تو

تو دستم گرفتی قدم به قدم
رفیقم تو هستی به شادی و غم
ز جان محو شوق بهار توییم
که تا پای جان بر کنار توییم

تصنیف شعر با صدای سالار عقیلی: دانلود


1389/05/20 توسط محمد م | نظرات ()

شب تنهایی

دل از من برد و روی از من نهان کرد
  خدا را با که این بازی توان کرد 

شب تنهاییم در قصد جان بود
  خیالش لطف‌های بی‌کران کرد 

چرا چون لاله خونین دل نباشم
  که با ما نرگس او سرگران کرد 

که را گویم که با این درد جان سوز
   طبیبم قصد جان ناتوان کرد 

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
  صراحی گریه و بربط فغان کرد 

صبا گر چاره داری وقت وقت است
  که درد اشتیاقم قصد جان کرد 

میان مهربانان کی توان گفت 
 که یار ما چنین گفت و چنان کرد 

عدو با جان حافظ آن نکردی 
 که تیر چشم آن ابروکمان کرد 


1389/05/19 توسط محمد م | نظرات ()

نگاه عاشق

روزها گذشت و من، یگانه رهگذر پیاده روی تنهایی، همچنان در سایه سبز تپش تابستان غمت می دوم، نه! خود را می رانم تا بلکه سایه ام خیلی سرد نشود
.
.
افسوس که پرده پوشی نگاهم _که می گویند نگاه عاشق خبر از سر باطنش می دهد_خبری از دلم به تو نرساند
دیگر صبا هم از راز این دل باخبر نیست

با دو چشمم، آن هنگام که دست هاشان در کمند زلفان دو چشم آسمانی تو حلقه زده بود، خواندمت، اما دریغ که خفگی نگاهم خبر از تنگی دلم نداد

بارها بدان سان که موجان خروشان دریا، دست به دامن سنگ های پرغرور ساحل می شوند، خود را به دامانت رساندم، اما اندیشه ای ناخوانده جز کفی انبوه نصیبم نساخت


حتی یک بار جرات آواز سردادن برای تو، آنچنان که بلبل سرمست با آن راز غمش را فاش می کند، نداشتم

غم تو خوش نسیم تر از یک شادی گذرا در خلوت خانه  دلم ماندگار شد

آخر ندانستم که صدای آواز خاموش این غم چه اندازه خود را به گوش دل تو رسانید
چشم امیدم به خزانه غیب است، تا مگر از آنجایم دوا کنند

بارها ساز نهانی این غم را نواخته ام. اما چه سود
دیگر باید دانسته باشم که ناکوکی ساز دلم است که مرا از تو دور می سازد، که بیکران خورشید مهربان چه از دور، سایه آفتاب مهرش را بر سر آفتابگردان های عاشق می گسترد


1389/05/19 توسط محمد م | نظرات ()

بی من مرو

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخ ها آبست تو ای باغ بی پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان  پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن  پیش از آن ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

مولانا

دکلمه غزل با صدای احمد شاملو: دانلود

 


1389/05/19 توسط محمد م | نظرات ()

غم عشق

دیدی ای دل که غـــم عشق دگربار چه کرد                                           

 

                                                                                  چون بشـــــد دلبر و با یار وفادار چه کرد   

 

آه از آن نرگس جــــادو که چه بازی انگیخت

 

                                                                                        آه از آن مست که با مردم هشیار چــه کرد

 

اشک من رنگ شفــــق یافت ز بی ‌مهری یار

 

                                                                               طالع بی‌ شفقت بین که در این کار چه کرد

 

برقی از منــــــزل لیلی بدرخشیــــد سحـــــــر

 

                                                                           وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کــرد  

 

ســـــــــاقیا جام می‌ام ده که نگارنــــــده غیب

 

                                                                                        نیست معلوم که در پرده اســــرار چه کرد  

 

آن کــــه پرنقــــش زد این دایـــــره مینـــــایی

 

                                                                           کس ندانست که در گردش پرگـار چه کرد  

 

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

 

                                                                                                  یار دیرینـــــه ببینید که با یــــــار چه کرد

 

 

 


1389/05/19 توسط محمد م | نظرات ()

مهر خوبان

مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

 

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سمایش کشش لیلا برد

 

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

 

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

 

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

 

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

 

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

  

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

 

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

 

علامه طباطبایی


1389/05/19 توسط محمد م | نظرات ()




mohammad.m.1370@gmail.com

سیه زنجیر گیسو
باده ساقی
قصه عشق
زلف بر باد مده
شرط مهربانی
در گلستانه
شهر دل
همنشین دل
کوچه
جلوه معشوق
داغ محبت
سحر نزدیک است
خانه سودا
گوهر صدق
آخرین جرعه جان
شکر و شکایت
روی یار
مسافر
یاد باد آنکه. . .
یادگار دوست
مهربانتر از برگ
غلام قمر
پنهان چو دل
سرّ عشق
عشق دیرین
شب تنهایی
نگاه عاشق
بی من مرو
غم عشق
مهر خوبان

هفته دوم شهریور 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته سوم مرداد 1389

محمد م

fire boy

بعد از دیدن این سایت :





بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد