سخن عشق



جُرمِ بودن

سراب هستى من را چگونه مى بینى
خراب در تو شدن را چگونه مى بینى


ببین! که معنى بودن همین تماشاهاست
بگو که معنى من را چگونه مى بینى


گناه من هم از آغاز "دیدن" من بود
جزاى این "بودن" را چگونه مى بینى


تمام وحشتم از راه، بى تو ماندن بود
تو ماندن و رفتن را چگونه مى بینى


نگو که دل بکنم، نه! بگو که جان بکنم
چگونه... جان کندن را چگونه مى بینى



1391/02/10 توسط محمد م | نظرات ()

نخواهد ماند ...

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند

:سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
"که "جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


1391/01/11 توسط محمد م | نظرات ()

روز وصل

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
 
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
 
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
 
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
 
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب

 

مولانا


1391/01/2 توسط محمد م | نظرات ()

کنار من

.به خود که می‌آیم دوباره تنم را قرین گرمای آغوشت می‌یابم
.سر که فرا می‌آورم جز سایه‌بان مهرت چیزی نمی‌بینم
.به گذشته‌ام که می‌نگرم جز یادگارهای تو چیز دیگری نگاهم را نمی‌رباید
.اکنون من و آینده‌ام نیز سراسر از آن تو باد

آه...  چشم می بندم و
:باز می‌گشایم

...تو را نمی‌بینم و
 .می‌بینم که در مجاورت این مسیر چشم بر من دوخته‌ای

...تو را نمی‌بینم و
 .می‌بینم که تنها این تویی که نگران من هستی

...تو را نمی‌بینم و
 .می‌بینم که گوشه‌ای از جهانت شده‌ام

...تو را نمی‌بینم و
  ...می‌بینم که شوقت به دیدار من، تو را به اینجا کشانیده
...آه...شوق دیدار
.اینجا دیگر قلم می‌شکند و گردبادی واژه‌ها را با خود به ناکجا می‌برد
اینجا افسانه‌ی همه‌ی افسانه‌ها در حال شکل‌گیری است. اینجا شعری است که شاعر همه‌ی شعرهای جهان است

:و اینجا عشق، و تنها عشق زاده می‌شود
:سخنی ساده که حکایتگر اعجازی شگفت است

من هستم"
...تو نیز هستی
"در کنار من


1390/11/12 توسط محمد م | نظرات ()

یار

یارم چو قدح به دست گیرد  
بازار بتان شکست گیرد

 

هر کس که بدید چشم او گفت  
کو محتسبی که مست گیرد

 

در بحر فتاده‌ام چو ماهی  
تا یار مرا به شست گیرد

 

در پاش فتاده‌ام به زاری  
آیا بود آن که دست گیرد

 

خرم دل آن که همچو حافظ  
جامی ز می الست گیرد


1390/10/13 توسط محمد م | نظرات ()

معبود

اگر روزی رسد دستم به دامانت
كنم جان را به قربانت

ولی بی لطف و احسانت چگونه؟
 شوم ناخوانده مهمانت چگونه؟
.
.
.
تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم
پناهم ده كه بر سقف حرم منزل بگیرم

تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران
تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم
.
.
.
در این بازار بی مهری به دیدار تو شادم
تو شادم كن كه سوز غم برآمد از نهادم

تو می‌گفتی صدایم كن ز سوز سینه هر شب
صدایت می‌زنم اما رسی آیا به دادم؟
.
.
.
كمك كن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
. . . به كوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

 

بامداد جویباری


1390/09/1 توسط محمد م | نظرات ()

. . .اینجا فقط تو بودی

در آتش تو بودم خاکسترم نمودی
ای کاش آتشت را بر من نمی‌نمودی

خاکستر دلم را بر باد غم سپردم
از من نمانده باقی جز بوی کهنه دودی

سرگرم خویش بودم در شهر خود، اگر تو
درهای شهر خود را بر من نمی‌گشودی

از دوردست گاهی می‌دوختم نگاهی
از دور همچو ماهی قلب مرا ربودی

امروز جز ملامت حرفی دگر نداری
تو بودی آنکه دیروز عشق مرا ستودی؟

در غربت شبانه ، در گردش زمانه
. . . باری! به هر بهانه ، با من مگر نبودی؟

هم غربت شبانه ، هم گردش زمانه
این‌ها همه بهانه. . . اینجا فقط تو بودی

اول صدای خود را در عشق جای دادی
آنگاه شعر خود را در جان من سرودی

تا جان من زلالی از چشمه‌ی تو نوشید
صد تیرگی پنهان از قلب من زدودی

از دست مهربانت امّید مهر دارم
 ...ای دل! پیاله از می پر می‌شود به زودی


1390/08/4 توسط محمد م | نظرات ()

خراب

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر كه: زندگی
...رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود


!دل را به رنج هجر سپردم‌، ولی چه سود
پایان شام شكوه‌ام‌
.صبح عتاب بود


:چشمم نخورد آب از این عمر پر شكست‌
.این خانه را تمامی پی روی آب بود


.پایم خلیده‌ی خار بیابان
.جز با گلوی خشک نكوبیده ام به راه‌
،لیكن كسی
،ز راه مددكاری‌
.دستم اگر گرفت‌، فریب سراب بود 


:خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
،كندی نهفته داشت شب رنج من به دل‌
.اما به كار روز نشاطم شتاب بود


.آبادی‌ام ملول شد از صحبت زوال 
بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
...تصویر جغد زیب تن این خراب بود

 

سهراب سپهری


1390/07/25 توسط محمد م | نظرات ()

من چه دانم

مرا گویی: که رایی؟ من چه دانم
  چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم

مرا گویی: بدین زاری که هستی
  به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت
  مرا گویی: کجایی؟ من چه دانم

مرا گویی: به قربانگاه جان‌ها
  نمی‌ترسی که آیی؟ من چه دانم

مرا گویی: اگر کشته‌ی خدایی
  چه داری از خدایی؟ من چه دانم

مرا گویی: چه می جویی دگر تو
  ورای روشنایی؟ من چه دانم

مرا گویی: تو را با این قفس چیست
  اگر مرغ هوایی؟ من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد
  از آن ترک خطایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا
  به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز
  ز من یکتا دوتایی من چه دانم

 

مولانا


1390/07/5 توسط محمد م | نظرات ()

حجاب عشق

از آن شبی که تو را در حجاب می‌دیدم
خطای دیده‌ی خود را صواب می‌دیدم

هزار چشمه‌ی پنهان ز چشم بوده و من
نصیب دیده‌ی خود را سراب می‌دیدم

هوای بندگی منزل تو در سر خویش
ولی به جای ترحم عتاب می‌دیدم

تمام سهم من از تو به جز سکوت چه بود؟
من از سکوت مدامت عذاب می‌دیدم

نگاهی ای مه تابان! که بی فروغ رخت
جهان و هر چه در آن را خراب می‌دیدم

اگر تو روی بپوشی عجیب نیست که من
خیال روی تو را هم به خواب می‌دیدم

هزار حیله‌ی پرهیز از خیال تو را
به سحر نرگس مستت بر آب می‌دیدم

نشان من بده ای عشق! چهره‌ی خود را
که من همیشه تو را در نقاب می‌دیدم


1390/06/31 توسط محمد م | نظرات ()

شکنجه گر

رو به تو سجده می‌کنم دری به کعبه باز نیست

 بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

 به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

 

مرا به بند می‌کشی از این رهاترم کنی

زخم نمی‌زنی به من که مبتلاترم کنی

 از همه توبه می‌کنم بلکه تو باورم کنی

.

.

.

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

 تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

 

عذاب می‌کشم ولی عذاب من گناه نیست

. . . وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

 

روزبه بمانی


1390/06/20 توسط محمد م | نظرات ()

کبوترانه

ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگی‌ات مرا
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

 

فاضل نظری

 


1390/05/28 توسط محمد م | نظرات ()

دلا! بسوز...


دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
 


1390/05/9 توسط محمد م | نظرات ()

ع‌ ش ‌ق

مرا از غصه می‌میرانی ای عشق
خودت می‌بینی و می‌دانی ای عشق

من از پروای تو شوق تو دارم
که تو هم درد و هم درمانی ای عشق

که می‌گوید نمی‌گریند مردان؟
تو اشک هر شب مردانی ای عشق

معمایی برایم طرح کردی
که خود در حل آن می‌مانی ای عشق

که حل آن نه وصل است و نه هجران
نه در وصل و نه در هجرانی ای عشق

هزاران قلب را ویرانه کردی
ولی گنج دل ویرانی ای عشق

چه جرمی داشتند قربانیانت؟
سزای جرم بی‌تاوانی ای عشق

جواب سخت پرسش‌های آسان
چقدر پیچیده و آسانی ای عشق

هوای ابر و باران بهاری
پر از آرامش و عصیانی ای عشق

جهان مثل تو غوغایی ندیده‌ست
عجیب از دیده‌ها پنهانی ای عشق

گهی در کوزه‌ی این سینه هستی
گهی هم بحر بی‌پایانی ای عشق

چنان باران سیل آسایی هستی
ولی نه سیل و نه بارانی ای عشق

به هر چیزی تو را تشبیه گویم؛
به آن چیز دگر می‌مانی ای عشق

گهی پر می‌کشی از فرش تا عرش
گهی هم آفت ایمانی ای عشق

تو بودی میوه‌ی ممنوعه‌ی ما
درنگ لحظه‌ی انسانی ای عشق

چه آسان می‌نمودی اول راه
ندانستم بلای جانی ای عشق

اگرچه درد تو درمان ندارد
دوای درد بی‌درمانی ای عشق
.
.
.
تو را می‌خواهمت، هر گونه باشی
...تو این را از دلم می‌خوانی ای عشق

 


1390/04/15 توسط محمد م | نظرات ()

شعله و پروانه

عشق تو قاتل ما بود و نمی‌دانستیم
مهرش از روی ریا بود و نمی‌دانستیم

قصه‌ی آمدن من به سر کوی شما
قصه‌ی شاه و گدا بود و نمی‌دانستیم

تیشه را کوبیده بودم بر دل مغرور خویش
آب در هاون ما بود و نمی‌دانستیم

شعله عشق است و تویی شمع و منم پروانه
شعله از شمع جدا بود و نمی‌دانستیم

شعله‌ی آتش غم در دل تو پا نگرفت
دلت از عشق رها بود و نمی‌دانستیم

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی
این هم از لطف شما بود و نمی‌دانستیم

من نکردم گله از عهد و وفاداری تو
عهد ما عهد جفا بود و نمی‌دانستیم

رنج بی‌عشقی و تنهایی و بی‌مهری یار
همه تقدیر خدا بود و نمی‌دانستیم

 



1390/03/25 توسط محمد م | نظرات ()

پرنده‌ی مسافر

یگانه آرزویم آرزوی دیدن بود
به تو رسیدن و غیر از تو را ندیدن بود

قسم به غربت دریای دل که مقصد آن
جدایی از من و از تو به تو رسیدن بود

تمام بال و پر من دچار کوچ تو است
سفر بهانه‌ی از آشیان رمیدن بود

مرا کشاندیم از آشیانه در پی دام
که سرّ دانه و دام از قفس رهیدن بود

در اوج قله‌ی پرواز دلیل خستگی‌ام
ز شهر سبز تو یک دم نظر بریدن بود

گذشتم و ننشستم به روی بام دلی
که راز بودن هر بام از آن پریدن بود

اگرچه خانه به دوشم؛ بدان بهانه‌ی آن
طنین گرم سلامی ز تو شنیدن بود

چه عاشقانه رسیدم به بام منزل تو
...به سوی شهر تو رفتن"، همین رسیدن بود"


1390/03/20 توسط محمد م | نظرات ()

آخرین آرزو

.اینک می‌نویسم
.می‌نویسم تا این کاغذ را شاهد بگیرم. و این قلم را. و جوهرش را
.فقط همین‌ها برایم مانده اند: قلم، جوهر و کاغذ
.می نویسم تا همین تنها آخرین دوستانم را شاهد بگیرم
شاهدِ بودنم و
...نبودنم
.
.
.
.
.
!ای دوستان با وفای من که تا پایان داستان من با من مانده‌اید
واژه ها را ببینید! چه سراسیمه می‌آیند و در کاغذ من دفن می‌شوند! آن ها که می‌توانستند در من حبس ابد شوند، این‌گونه اعدام کاغذی را از دستان من و به یاری شما تمنا می‌کنند. تن نمی‌دهند به پوسیدن بیرون از مدفن کاغذ؛ و پوسیدن را روی کاغذ دوست تر می‌دارند

!ای  آخرین بازمانده‌های دنیای مخروب من
.امروز درد دلم را با شما بازگو می‌کنم
:شاید این آخرین درد من باشد... گوش کنید
جایی حبس ابد شده‌ام. دفن شده‌ام؛ نه زیر خاک، که زیر آسمان خدا. و پوسیده‌ام. بی آن که کسی اعدامم کند معدوم ابدی شده‌ام. دیگر هیچ نشانی از من وجود ندارد
نمی‌دانم کدامین راه سر از این خراب آباد من بیرون می‌کند. آه... که دیگر هیچ نمی‌دانم. من که روزی بسیار می‌دانستم دیگر حتی نمی‌دانم دانستن چیست‌

!ای آخرین مخاطب‌های من
...گره از کارم بگشایید. شاید نوشتنی دیگر در راه باشد
این تمنای مرا نشنیده مگیرید. محتاج یاریتان هستم. یاریم کنید. این بار اما نه در دستان من. در دستی دیگر و جایی دیگر به یاریم بشتابید. شاید این آخرین دیدار ما باشد. فراموشم نکنید. به حضورتان محتاج خواهم بود

...آخرین راز من آخرین آرزوی من است. تنها رازدار من شمایید و
...خدایی که در این نزدیکیست

...این آخرین آرزوی مرا
.
.
.
.
.
.
.
.
...ای کاش واژ‌ه ای می شدم و او مرا روی کاغذش دفن می کرد


1390/03/18 توسط محمد م | نظرات ()

جان مرا مگیر

بشنو حدیث حال مرا و جان مرا بگیر
!تنها دلیل زندگی من! ای مرگ زود و دیر

دنیا و عیش و سرخوشی و مستی های خوب آن
هیچ یک هیچ یک دیگر نیستند دلپذیر

معنای سبز زندگی‌ام را با رفتنش ربود
من ماندم و سکوت و غم و فرداهای ناگزیر

با او طلوع هستی من با ماه و ستاره بود
بی او تمام زندگی من افسانه‌ای حقیر

نور سراب و ظلمت مرداب روز و شبم شده‌ست
دیگر سراغ خاطره‌ها را از قلب من نگیر

دل بر صراط هیچ آستانی مستقیم نشد
زنجیر سخت بردگی دل در چنگ او اسیر

ای آنکه خود تو جان منی و من با تو زنده‌ام
بشنو حدیث حال مرا و "جان" مرا مگیر

 

 



1390/03/9 توسط محمد م | نظرات ()

قمار عشق

دگر از عشق آزادم برآوردی دعایم را
شنیدی باز هم گویی صدای گریه هایم را

من آن روزی که از گلزار باغ عشق گل چیدم
ندانستم که زخمی می کند دستان و پایم را

مرا دریای اشک او به صحرا های هجران برد
شدم کور از غم هجران و گم کردم عصایم را

من از عشق نجیب تو صداقت را بیاموزم
که شستم از سراب زندگی رنگ و ریایم را

هوای عشق چشمش را قمار عشق تو کردم
نمودم توبه ها از عشق و دیدی توبه هایم را

"اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم"
ولی پنداشتم انگار نشنیدی صدایم را

من آن عشق دگر قربان عشق پاک تو کردم
پذیرفتی تو هم این خرده نذر بی بهایم را

!بدان ای عشق! ای پیچیده در خاک و سرشت من
که بعد از ظلم تو من نیز هم دارم خدایم را


1390/02/31 توسط محمد م | نظرات ()

جزای عشق

سرزنش مکن مرا. طاقتش را ندارم. طاقت بی‌مهری‌‌ات را ندارم. اگرچه می دانم که نمی توانی نامهربان باشی. اما ملامتگر که می توانی
.در عوض مرا شکنجه کن. شکنجه ای از سر همان مهر همیشگی ‌ات
.آری! مرا بکش و سپس بسوزان و شکنجه کن، که می دانم برای نزدیک بودن به تو، تقدیر من این گونه باید باشد
برای اینکه دوباره خالص شوم و عشقت را به خویش ثابت کنم باید سوزانده شوم.گرچه می دانم که شهامت آتش سوزانت را ندارم، ولی اکنون از تو می خواهم که مرا بسوزانی. و بر این تن ناپاک، آتش پاک کننده ات را نازل سازی. به این امید که از خاکستر آن، تن پاک دیگری زاده شود
و در عوض ملامتم نکنی. سرزنش نکنی مرا به خاطر آنچه که بر من واقع شده. ای کاش می توانستم بگویم که ناخواسته بود؛ که نبود
چه بگویم که خود بهتر می دانی که عاشق حقیرت پر بود از ادعا... تا اینکه او را آزمودی و... در آن آوردگاه، سخت شکستی خورد. چه مهربان و دلسوز بودی آن هنگام که حقارتم را به من یاد آور شدی
آه... که امروز دیگر هوسی در سر ندارم، جز هوس آتشت را. که خوب می دانم ناسوخته به بارگاهت راه ندارم. چه دیر فهمیدم که تا آن زمان که خالی از درد دائمی ات باشم، و تا آن زمان که مدعی گستاخ پرهوس زمینی ات هستم، سیاهی و ناپاکی این مرداب متعفن زمین به من سرایت خواهد کرد

آخر که را در این محکمه شاهد بگیرم؟ مگر آن هنگام که از من دلبری کردی خودت شاهد عشق آتشینم نبودی؟ مگر آن هنگام که همه چیزم در تو خلاصه شد مرا نمی دیدی؟ آنگاه که رود طغیانگر عشقت سطح همه سرزمین وجودم را گرفته بود، مگر حال غریق عشقت را نمی دانستی؟
حتما می دانی که با سکوتت چگونه روزگار گذراندم. به خودم می گفتم: اگرچه خودش سکوت کرده، عشقش که زنده است، عشقش که جوشان و پرطنین است
...و گناه من از همین نقطه شروع شد. همان گناهی که امروز مرا به محکمه اقرار کشانیده
و من عشقت را از تو جدا کردم و سپس عشقت را جایگزین تو کردم. می پنداشتم تا آن زمان که عشقت را در سینه دارم تو را در صندوقچه قلب خویش نگاه داشته ام. اما... آن روز به اشتباه افتادم
هر روز بی آنکه خود بدانم از تو دورتر می شدم. چه گاهی چیزی دیگر را با عشقت اشتباه می گرفتم و می پنداشتم که "با عشق" _ یا چیز دیگری که شبیه به آن بود _ ولی "بی تو" می توان پاک بازانه زنده بود
اما این گونه نبود... آری؛ چیز دیگری را با عشقی که جایگزینت کرده بودم اشتباه گرفتم. بتی با دستان خویش تراشیدم و به پرستیدن آن مشغول شدم. بتی که نامش را "عشق" گذاشتم. عشقی دیگر... که سرانجامی جز این سیاهی که مرا در برگرفته برایم نداشت
و امروز در این محکمه حاضرم تا تاوان آن بت پرستی را بپردازم. آماده ام تا محاکمه ام کنی. آماده ام تا بسوزانی ام. اگرچه از آتش می ترسم. ولی از تو می خواهم که این ترسو را بترسانی و سپس در حالی که وحشتزده است در آتشت بیفکنی و سر تا پا بسوزانی اش. اما در عوض ملامتش نکنی. آه که نمی دانم این خواهش را می پذیری یا نه
نمی دانم که به این اقرار من گوش می سپاری یا نه. نمی دانم که دوباره بر عاشق دیرینه ات منت می گذاری یا نه. ولی من امروز از تو می خواهم که جزای عشق گذشته ام را شکنجه ام قرار بدهی


1390/02/22 توسط محمد م | نظرات ()




mohammad.m.1370@gmail.com

نوشته‌های من
شعرهای من
اشعار مولانا
اشعار حافظ
اشعار سعدی
اشعار سهراب سپهری
اشعار فریدون مشیری
اشعار فاضل نظری
نوشته های دکتر شریعتی
اشعار دیگر شاعران معاصر

جُرمِ بودن
نخواهد ماند ...
روز وصل
کنار من
یار
معبود
. . .اینجا فقط تو بودی
خراب
من چه دانم
حجاب عشق
شکنجه گر
کبوترانه
دلا! بسوز...
ع‌ ش ‌ق
شعله و پروانه

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389

محمد م

آیسان
من نه منم
سایه سار
اگر هیچ کس نیست،خدا که هست
افکار و عقاید دکتر شریعتی

بعد از دیدن این سایت :





بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد