سخن عشق



نوبهار عشق

بیا تا عاشقی از سر بگیریم
جهان خاک را در زر بگیریم

بیا تا نوبهار عشق باشیم
نسیم از مشک و از عنبر بگیریم

زمین و کوه و دشت و باغ و جان را
همه در حلّه اخضر بگیریم

دکان نعمت از باطن گشاییم
چنین خو از درخت تر بگیریم

ز سِر خوردن درخت این برگ و بر یافت
ز سِرّ خویش برگ و بر بگیریم

ز دل ره برد
ه‌اند‌ ایشان به دلبر
ز دل ما هم ره دلبر بگیریم

مسلمانی بیاموزیم از وی
اگر آن طرّه کافر بگیریم

دلی دارد غمش چون سنگ مرمر
از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم

چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه
سبو و کوزه و ساغر بگیریم

کمینه چشمه‌اش چشمی است روشن
که ما از نور او صد فر بگیریم


مولانا





1393/01/24 توسط محمد م | نظرات ()

شکسته

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو
وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم

گر بندم این بصر را ور بگسلم نظر را
از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم



مولانا

1393/01/24 توسط محمد م | نظرات ()

خاک آلود

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

به هوای لب شیرین دهنان چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده

به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شِیب چو تشریف شباب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده

گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لُغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

1393/01/23 توسط محمد م | نظرات ()

تنهاییِ سرد


مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد،
و فروغ تر چشم حشرات،
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد،
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف،
تشنه زمزمه ام.

مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم،
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم



سهراب سپهری








1393/01/3 توسط محمد م | نظرات ()

ناگفته‌ها

سکوت سرشار از ناگفته‌هاست

 

 

دلتنگی‌های آدمی‌ را باد، ترانه‌ای می‌خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد

و هر دانه برفی به اشكی نریخته می‌ماند

 

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حركات ناكرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده

 

در این سكوت، حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من

.

.

.

برای تو و خویش چشمانی آرزو می‌كنم

كه چراغها و نشانه‌ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی كه صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود

برای تو و خویش

روحی كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی كه در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون كشد

و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است سخن بگوییم

.

.

.

گاه آنچه ما را به حقیقت می‌رساند خود  از آن عاری است

زیرا تنها حقیقت است كه رهایی می‌بخشد

 

از بختیاری ماست شاید

كه آنچه را می‌خواهیم

یا به دست نمی‌آید یا از دست می‌گریزد

.

.

.

می‌خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا كه دریا به آخر می‌رسد

و آسمان آغاز می‌شود

 

می‌خواهم با هر آنچه مرا در برگرفته یكی شوم

حس می‌كنم و می‌دانم، دست می‌سایم و می‌ترسم، باور می‌كنم و امیدوارم

كه هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد

.

.

.

چند بار امید بستی و دام برنهادی        

تا دستی یاری دهنده     

كلامی ‌مهرآمیز     

نوازشی

 یا گوشی شنوا

 به چنگ آری؟

 

چند بار دامت را تهی یافتی؟ 

 

از پای منشین       

آماده شو تا دیگر بار و دیگر بار، دام بازگستری

.

.

.

پس از سفرهای بسیار و

عبور از فراز و فرودِ امواجِ این دریایِ طوفان خیز

برآنم كه در كنار تو لنگر افكنم                     

بادبان برچینم، پارو وانهم، سكّان رها كنم         

به خلوتِ لنگرگاهت درآیم و در كنارت پهلو گیرم

آغوشت را بازیابم:

استواریِ امنِ زمین را زیر پای خویش...





مارگوت بیکل

ترجمه از احمد شاملو و محمد زرین‌بال

دکلمه شعر کامل با صدای احمد شاملو و موسیقی بابک بیات: دانلود


1392/11/29 توسط محمد م | نظرات ()

گدای شهر

خط عذار یار که بگرفت ماه از او
خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او

ابروی دوست گوشه محراب دولت است
آن‌جا بمال چهره و حاجت بخواه از او

ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار
کآیینه‌ایست جام جهان‌بین که آه از او

کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌پرست
این دود بین که نامه من شد سیاه از او

سلطان غم هر آن‌چه تواند بگو بکن
من برده‌ام به باده فروشان پناه از او

ساقی! چراغ می به ره آفتاب دار
گو برفروز مشعله صبح‌گاه از او

آبی به روزنامه اعمال ما فشان
باشد توان ستَرد حروف گناه از او

حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
خالی مباد عرصه این بزمگاه از او

آیا در این خیال که دارد گدای شهر
روزی بود که یاد کند پادشاه از او...؟





1392/10/24 توسط محمد م | نظرات ()

پنهان

این‌جا کسی‌ست پنهان دامان من گرفته
خود را ز پس کشیده پیشان من گرفته

این‌جا کسی‌ست پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته

این‌جا کسی‌ست پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته

این‌جا کسی‌ست پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکان من گرفته

جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند
سوداگری‌ست موزون میزان من گرفته

چون گُلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آن من گرفته

در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته

من خسته گِرد عالم درمان ز کس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته

تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی
گر گِرد درد گردی، فرمان من گرفته

در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی
زین بحر سر برآری، مرجان من گرفته

بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت
تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته

ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده
پیمانه جام کرده پیمان من گرفته

من دامنش کشیده کای نوحِ روح دیده
از گریه عالمی بین طوفان من گرفته

تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته؟
تو یار غار و آنگه یاران من گرفته؟

گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ریحان من گرفته

یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته
مستان و می‌پرستان میدان من گرفته

تبریز! شمس دین را بر چرخ جان ببینی
اشراق نور رویش کیهان من گرفته


مولانا

1392/10/8 توسط محمد م | نظرات ()

بعدِ تو

دشت خشكید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ كس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود كه لرزید ولی جان نگرفت

دل به هر كس كه رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سیم زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت

مثل نوری كه به سوی ابدیت جاریست
قصه ای با تو شد آغاز كه پایان نگرفت
... 




فاضل نظری

1392/08/30 توسط محمد م | نظرات ()

جان عشاق

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود









1392/08/20 توسط محمد م | نظرات ()

فکر تو

خودم میخوام تو فکر تو باشم
خودم میخوام از دنیا جداشم

تمام عمر هر کاری که کردم
واسه این بوده مدیون تو باشم


دلم میخواد هر جایی که میرم
تو هر لحظه تو رو یادم بیارم

عذابم میده این احساس اما
هنوزم این عذابو دوست دارم


هنوزم عاشق تنهاییامم
کسی رو تو جهانم را نمیدم

همین فکرت برای من یه دنیاست
سرابت رو به یک دریا نمیدم
.
.
.
نه میتونم بهت نزدیکتر شم
نه میتونم تو این دوری بمونم

تقاص این جنون پای کسی نیست
خودم میخوام اینجوری بمونم


تو این روزای تکراری هنوزم
تو تنها فرصت دیوونگیمی

خیالت از سرم بیرون نمیره
چه باشی چه نباشی زندگیمی


هنوزم عاشق تنهاییامم
کسی رو تو جهانم را نمیدم

همین فکرت برای من یه دنیاست
سرابت رو به یک دریا نمیدم


روزبه بمانی




دانلود ترانه "فکر تو" با صدای حمیدرضا گلشن


1392/07/18 توسط محمد م | نظرات ()

تعداد کل صفحات:15 1 2 3 4 5 6 7 ...




mohammad.m.1370@gmail.com

نوشته‌های من
شعرهای من
اشعار مولانا
اشعار حافظ
اشعار سعدی
اشعار سهراب سپهری
اشعار فریدون مشیری
اشعار فاضل نظری
اشعار دیگر شاعران معاصر
اشعار دیگر
نوشته های دکتر شریعتی

نوبهار عشق
شکسته
خاک آلود
تنهاییِ سرد
ناگفته‌ها
گدای شهر
پنهان
بعدِ تو
جان عشاق
فکر تو

فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
فروردین 1392

محمد م

من نه منم
اگر هیچ کس نیست، خدا که هست
افکار و عقاید دکتر شریعتی

آیا دوباره از این سایت دیدن خواهید کرد؟




بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد