سخن عشق



پیش از ازل

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
.
.
.
...من عاشق چشمت شدم
 نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
...چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

افشین یداللهی

 


1391/02/28 توسط محمد م | نظرات ()

جُرمِ بودن

سراب هستى من را چگونه مى بینى
خراب در تو شدن را چگونه مى بینى


ببین! که معنى بودن همین تماشاهاست
بگو که معنى من را چگونه مى بینى


گناه من هم از آغاز "دیدن" من بود
جزاى این "بودن" را چگونه مى بینى


تمام وحشتم از راه، بى تو ماندن بود
تو ماندن و رفتن را چگونه مى بینى


نگو که دل بکنم، نه! بگو که جان بکنم
چگونه... جان کندن را چگونه مى بینى



1391/02/10 توسط محمد م | نظرات ()

نخواهد ماند ...

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند

:سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
"که "جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


1391/01/11 توسط محمد م | نظرات ()

روز وصل

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
 
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
 
جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب
 
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
 
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب

 

مولانا


1391/01/2 توسط محمد م | نظرات ()

کنار من

.به خود که می‌آیم دوباره تنم را قرین گرمای آغوشت می‌یابم
.سر که فرا می‌آورم جز سایه‌بان مهرت چیزی نمی‌بینم
.به گذشته‌ام که می‌نگرم جز یادگارهای تو چیز دیگری نگاهم را نمی‌رباید
.اکنون من و آینده‌ام نیز سراسر از آن تو باد

آه...  چشم می بندم و
:باز می‌گشایم

...تو را نمی‌بینم و
 .می‌بینم که در مجاورت این مسیر چشم بر من دوخته‌ای

...تو را نمی‌بینم و
 .می‌بینم که تنها این تویی که نگران من هستی

...تو را نمی‌بینم و
 .می‌بینم که گوشه‌ای از جهانت شده‌ام

...تو را نمی‌بینم و
  ...می‌بینم که شوقت به دیدار من، تو را به اینجا کشانیده
...آه...شوق دیدار
.اینجا دیگر قلم می‌شکند و گردبادی واژه‌ها را با خود به ناکجا می‌برد
اینجا افسانه‌ی همه‌ی افسانه‌ها در حال شکل‌گیری است. اینجا شعری است که شاعر همه‌ی شعرهای جهان است

:و اینجا عشق، و تنها عشق زاده می‌شود
:سخنی ساده که حکایتگر اعجازی شگفت است

من هستم"
...تو نیز هستی
"در کنار من


1390/11/12 توسط محمد م | نظرات ()

یار

یارم چو قدح به دست گیرد  
بازار بتان شکست گیرد

 

هر کس که بدید چشم او گفت  
کو محتسبی که مست گیرد

 

در بحر فتاده‌ام چو ماهی  
تا یار مرا به شست گیرد

 

در پاش فتاده‌ام به زاری  
آیا بود آن که دست گیرد

 

خرم دل آن که همچو حافظ  
جامی ز می الست گیرد


1390/10/13 توسط محمد م | نظرات ()

معبود

اگر روزی رسد دستم به دامانت
كنم جان را به قربانت

ولی بی لطف و احسانت چگونه؟
 شوم ناخوانده مهمانت چگونه؟
.
.
.
تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم
پناهم ده كه بر سقف حرم منزل بگیرم

تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران
تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم
.
.
.
در این بازار بی مهری به دیدار تو شادم
تو شادم كن كه سوز غم برآمد از نهادم

تو می‌گفتی صدایم كن ز سوز سینه هر شب
صدایت می‌زنم اما رسی آیا به دادم؟
.
.
.
كمك كن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
. . . به كوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

 

بامداد جویباری


1390/09/1 توسط محمد م | نظرات ()

. . .اینجا فقط تو بودی

در آتش تو بودم خاکسترم نمودی
ای کاش آتشت را بر من نمی‌نمودی

خاکستر دلم را بر باد غم سپردم
از من نمانده باقی جز بوی کهنه دودی

سرگرم خویش بودم در شهر خود، اگر تو
درهای شهر خود را بر من نمی‌گشودی

از دوردست گاهی می‌دوختم نگاهی
از دور همچو ماهی قلب مرا ربودی

امروز جز ملامت حرفی دگر نداری
تو بودی آنکه دیروز عشق مرا ستودی؟

در غربت شبانه ، در گردش زمانه
. . . باری! به هر بهانه ، با من مگر نبودی؟

هم غربت شبانه ، هم گردش زمانه
این‌ها همه بهانه. . . اینجا فقط تو بودی

اول صدای خود را در عشق جای دادی
آنگاه شعر خود را در جان من سرودی

تا جان من زلالی از چشمه‌ی تو نوشید
صد تیرگی پنهان از قلب من زدودی

از دست مهربانت امّید مهر دارم
 ...ای دل! پیاله از می پر می‌شود به زودی


1390/08/4 توسط محمد م | نظرات ()

خراب

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر كه: زندگی
...رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود


!دل را به رنج هجر سپردم‌، ولی چه سود
پایان شام شكوه‌ام‌
.صبح عتاب بود


:چشمم نخورد آب از این عمر پر شكست‌
.این خانه را تمامی پی روی آب بود


.پایم خلیده‌ی خار بیابان
.جز با گلوی خشک نكوبیده ام به راه‌
،لیكن كسی
،ز راه مددكاری‌
.دستم اگر گرفت‌، فریب سراب بود 


:خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
،كندی نهفته داشت شب رنج من به دل‌
.اما به كار روز نشاطم شتاب بود


.آبادی‌ام ملول شد از صحبت زوال 
بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
...تصویر جغد زیب تن این خراب بود

 

سهراب سپهری


1390/07/25 توسط محمد م | نظرات ()

من چه دانم

مرا گویی: که رایی؟ من چه دانم
  چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم

مرا گویی: بدین زاری که هستی
  به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت
  مرا گویی: کجایی؟ من چه دانم

مرا گویی: به قربانگاه جان‌ها
  نمی‌ترسی که آیی؟ من چه دانم

مرا گویی: اگر کشته‌ی خدایی
  چه داری از خدایی؟ من چه دانم

مرا گویی: چه می جویی دگر تو
  ورای روشنایی؟ من چه دانم

مرا گویی: تو را با این قفس چیست
  اگر مرغ هوایی؟ من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد
  از آن ترک خطایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا
  به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز
  ز من یکتا دوتایی من چه دانم

 

مولانا


1390/07/5 توسط محمد م | نظرات ()

تعداد کل صفحات:15 1 2 3 4 5 6 7 ...




mohammad.m.1370@gmail.com

نوشته‌های من
شعرهای من
اشعار مولانا
اشعار حافظ
اشعار سعدی
اشعار سهراب سپهری
اشعار فریدون مشیری
اشعار فاضل نظری
اشعار دیگر شاعران معاصر
اشعار دیگر
ترانه ها
نوشته های دکتر شریعتی

در آن شب‌ها
سازش
درد من
از نو...
بغض
نوبت عاشقی
نوبهار عشق
شکسته
خاک آلود
تنهاییِ سرد

تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392

محمد م

بی‌دل
من نه منم
اگر هیچ کس نیست، خدا که هست
افکار و عقاید دکتر شریعتی

آیا دوباره از این سایت دیدن خواهید کرد؟




بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد