سخن عشق



در قیر شب

دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه‌ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به‌هم پیوسته
سایه‌ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم‌ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب
در به‌روی من و غم می‌بندد
می‌کنم هرچه تلاش
او به من می‌خندد

نقش‌هایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح‌هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است


سهراب سپهری


1392/03/18 توسط محمد م | نظرات ()

غم‌زده

من چه در وهم وجودم چه عدم، دل تنگم
از عدم تا به وجود آمده‌ام، دل تنگم

راز گل کردن من، خون جگرخوردن بود
از درآمیختن شادی و غم دل تنگم

خوشه‌ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ ارم دل تنگم

گرچه بخشید گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دل تنگم

حال، در خوف و رجا رو به تو بر می گردم
دو قدم دلهره دارم، دو قدم دل تنگم

نشد از یاد برم خاطره‌ی دوری را
گرچه امروز رسیدیم به هم! دل تنگم

 

فاضل نظری


1392/01/31 توسط محمد م | نظرات ()

سایه

سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم

من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه 
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان 
که من این خانه به سودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون 
می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من 
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست 
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع 
گر چه دربانی میخانه فراوان کردم

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت 
اجر صبریست که در کلبه احزان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ 
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

گر به دیوان غزل صدر نشینم چه عجب 
سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم

 

 

 


1392/01/9 توسط محمد م | نظرات ()

تا کجا

مثل یک کابوس ما را به رویا می بری
پشت ردت تا کجا ما را به هر جا می بری

باز هم دعوت به طوفان کن مرا اما بدان
من دلم دریاست دریا را به دریا می بری

من شبیه یوسفم راه سقوطم چاه نیست
چون بیندازی مرا در چاه بالا می بری

دل خوشم گر دل به غیر از من به هرکس باختی
بردنی ها را فقط از سینه ما می بری

با همان یک حرکت اول نگاهم مات بود
ماتم از اینکه پس از یک عمر حالا می بری

مثل یک کابوس ما را به رویا می بری
پشت ردت تا کجا ما را به هر جا می بری

 

روزبه بمانی


1391/12/22 توسط محمد م | نظرات ()

...که هنوز من نبودم

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد
که با من بسته ای محکم نباشد

ندانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم  
که هرگز مدعی محرم نباشد


1391/11/21 توسط محمد م | نظرات ()

آخرین خدانگهدار

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
!همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب
تنها... تنها دل ما
دل نیست

...آره
.
.
.
.
.
.
.
.
گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
تکیه دادم به غرورم
تا دیگه از پا نیفتم
گریه کردم گریه کردم


چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدانگهدار


من به قله می‌رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صدتا سدّو می شکستم
اگه تو بهانه بودی
اگه هم ترانه بودی
اگه تو بهانه بودی


گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم


با تو فانوس ترانه
یه چراغ شعله ور بود
لحظه‌ها چه عاشقانه
قاصدک چه خوش خبر بود
کوچه‌ها بدون بن بست
آسمون پر از ستاره
شبا گلخونه‌ی خورشید
واژه‌ها شعر دوباره
واژه‌ها شعر دوباره
.
.
.
.
.
دست تکون دادن آخر
توی اون کوچه‌ی خلوت
بغض بی وقفه ی آواز
گریه‌های بی نهایت

 

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
گریه کردم گریه کردم
گریه کردم گریه کردم

 

یغما گلرویی

 

دانلود ترانه با صدای ناصر عبداللهی



1391/10/14 توسط محمد م | نظرات ()

همه‌ی حرف‌ها

...امشب این نامه‌ام را تو برایم بنویس. زبان من دیگر اصم شده. قلمم نمی‌چرخد. حرف‌هایم را تو بگو
امشب می‌خواهم حرف‌های بی‌پرده‌ام را از زبان تو بشنوم. می‌خواهم از زبانت بشنوم که دلگیر بودن چه معنی می‌دهد. می‌خواهم بگویی که این چه حسی است که از کسی آزرده خاطر باشی ولی از اعماق قلبت از او بی‌گلایه باشی. بگو! حرف‌هایم را بگو. می‌خواهم بشنوم و بدانم
می‌خواهم طعم خالی شدن را برایم توصیف کنی. من زبانش را ندارم. من فقط جنون می‌دانم. من فقط حیرانی می‌کنم
می‌خواهم غم را برایم تعریف کنی. می‌خواهم خودم را مجنون خطاب کنی و مرا از عاقبت این جنون بترسانی؛ آنگاه اندکی بعد، از این سخنت پشیمان شوی
امشب می‌خواهم از زبانم به من بگویی درد تهی شدن با یک مرد چه می‌کند. می‌خواهم بگویی که غم و شادی را از من گرفته‌ای و اینگونه بیمارترینم ساخته‌ای. افسوس که هیچ گاه نمی‌توانی این درد را درک کنی. قطره اگر دریا را ببیند و طالب او شود بیمار می‌شود؛ اگرچه دریا پس از قطره نیز همان دریاست
 بگو و باز هم بگو که این تو بودی که مرا تنهاترین آدم‌ها کرده‌ای. بگو که این تو بودی که آرزوهایم را با آمدنت بی‌ معنا کردی. بگو که این تو بودی که به من یاد دادی میان گریه بخندم و میان خنده بگریم. بگو که این تو بودی که گذشته و آینده‌ام را از جلوی چشمانم برداشتی
...بگو که خالی‌ترینم کرده‌ای، آنقدر که از تو پر شوم
...بگو که بی احساس‌ترینم کرده‌ای، آنقدر که از یادگارهایت جنون بگیرم
...بگو که تنهاترینم کرده‌ای، آنقدر که لایق خلوتت باشم
...بگو که پر دردترینم کرده‌ای، آنقدر که از دردها فارغ شوم
...بگو که خاموش‌ترینم کرده‌ای، آنقدر که صدایت را بشنوم
...و بگو که مغرورترینم کرده‌ای، آنقدر که شکستنش به پای تو بیرزد
بگو که این‌ها حرف‌های تو است. بگو که حرف‌های حقیقی‌ام و حقیقت حرف‌هایم همین‌هاست که گفتی. بگو که این‌ها افسانه نیست. جنون نیست. بگو که تو مرز عقل و جنون را در هم می‌شکنی
..."بگو! من بی‌تاب شنیدنم. همه‌ی حرف‌هایم را بگو: بگو که "لایقت هستم

 


1391/09/2 توسط محمد م | نظرات ()

همراز

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم 
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند  
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای  
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد  
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه  
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار  
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست  
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

 

 


1391/07/5 توسط محمد م | نظرات ()

...اگر

 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

 حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد؟

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
 کی اتفاق مجال سلام ما افتد؟

چو جان فدای لبش شد خیال می بستم
که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کزین شکار فراوان به دام ما افتد

به نا امیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

 ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد


1391/05/16 توسط محمد م | نظرات ()

زندانی

اگر در آینه کم‌ رنگ‌تر گشته‌ست تصویرم
ولی راضی شدم از خویش و با آیینه درگیرم

چه امّیدی به تقدیر است در حالی که می‌دانم
که جز یأس و پریشانی چیزی نیست تقدیرم

مرا با جرم آزادی در زندان بیندازید
که در زندان بی‌دیوار هم پابندِ زنجیرم

تو حق داری که ناخرسند از این قلب من باشی
ولی ای دوست! این را هم بدان: خود نیز دلگیرم

جوانی را به پایت ریختم آسان و بی‌منت
ولی دیگر ملامت‌ها نکن از این‌که من پیرم

مرا بردی به قربانگاه و برگرداندی از آنجا
...مرا آزمودن دیگر بس است، این بار می‌میرم


1391/04/25 توسط محمد م | نظرات ()

تعداد کل صفحات:16 1 2 3 4 5 6 7 ...




mohammad.m.1370@gmail.com

نوشته‌های من
شعرهای من
اشعار مولانا
اشعار حافظ
اشعار سعدی
اشعار سهراب سپهری
اشعار فریدون مشیری
اشعار فاضل نظری
اشعار دیگر شاعران معاصر
اشعار دیگر
ترانه‌های روزبه بمانی
ترانه‌های دیگر
نوشته های دکتر شریعتی

نظربازی
بهار
ماه من
خزان
یاور
رندان
گُم
مسیرِ بی‌ بازگشت
بی دل
زندگی و مرگ

تیر 1394
فروردین 1394
بهمن 1393
آذر 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393

محمد م

بی‌دل
من نه منم
اگه هیچ کس نیست، خدا که هست
افکار و عقاید دکتر شریعتی

آیا دوباره از این سایت دیدن خواهید کرد؟




بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد