سخن عشق



معبود

اگر روزی رسد دستم به دامانت
كنم جان را به قربانت

ولی بی لطف و احسانت چگونه؟
 شوم ناخوانده مهمانت چگونه؟
.
.
.
تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم
پناهم ده كه بر سقف حرم منزل بگیرم

تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران
تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم
.
.
.
در این بازار بی مهری به دیدار تو شادم
تو شادم كن كه سوز غم برآمد از نهادم

تو می‌گفتی صدایم كن ز سوز سینه هر شب
صدایت می‌زنم اما رسی آیا به دادم؟
.
.
.
كمك كن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
. . . به كوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

 

بامداد جویباری


1390/09/1 توسط محمد م | نظرات ()

. . .اینجا فقط تو بودی

در آتش تو بودم خاکسترم نمودی
ای کاش آتشت را بر من نمی‌نمودی

خاکستر دلم را بر باد غم سپردم
از من نمانده باقی جز بوی کهنه دودی

سرگرم خویش بودم در شهر خود، اگر تو
درهای شهر خود را بر من نمی‌گشودی

از دوردست گاهی می‌دوختم نگاهی
از دور همچو ماهی قلب مرا ربودی

امروز جز ملامت حرفی دگر نداری
تو بودی آنکه دیروز عشق مرا ستودی؟

در غربت شبانه ، در گردش زمانه
. . . باری! به هر بهانه ، با من مگر نبودی؟

هم غربت شبانه ، هم گردش زمانه
این‌ها همه بهانه. . . اینجا فقط تو بودی

اول صدای خود را در عشق جای دادی
آنگاه شعر خود را در جان من سرودی

تا جان من زلالی از چشمه‌ی تو نوشید
صد تیرگی پنهان از قلب من زدودی

از دست مهربانت امّید مهر دارم
 ...ای دل! پیاله از می پر می‌شود به زودی


1390/08/4 توسط محمد م | نظرات ()

خراب

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر كه: زندگی
...رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود


!دل را به رنج هجر سپردم‌، ولی چه سود
پایان شام شكوه‌ام‌
.صبح عتاب بود


:چشمم نخورد آب از این عمر پر شكست‌
.این خانه را تمامی پی روی آب بود


.پایم خلیده‌ی خار بیابان
.جز با گلوی خشک نكوبیده ام به راه‌
،لیكن كسی
،ز راه مددكاری‌
.دستم اگر گرفت‌، فریب سراب بود 


:خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
،كندی نهفته داشت شب رنج من به دل‌
.اما به كار روز نشاطم شتاب بود


.آبادی‌ام ملول شد از صحبت زوال 
بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
...تصویر جغد زیب تن این خراب بود

 

سهراب سپهری


1390/07/25 توسط محمد م | نظرات ()

من چه دانم

مرا گویی: که رایی؟ من چه دانم
  چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم

مرا گویی: بدین زاری که هستی
  به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت
  مرا گویی: کجایی؟ من چه دانم

مرا گویی: به قربانگاه جان‌ها
  نمی‌ترسی که آیی؟ من چه دانم

مرا گویی: اگر کشته‌ی خدایی
  چه داری از خدایی؟ من چه دانم

مرا گویی: چه می جویی دگر تو
  ورای روشنایی؟ من چه دانم

مرا گویی: تو را با این قفس چیست
  اگر مرغ هوایی؟ من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد
  از آن ترک خطایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا
  به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز
  ز من یکتا دوتایی من چه دانم

 

مولانا


1390/07/5 توسط محمد م | نظرات ()

حجاب عشق

از آن شبی که تو را در حجاب می‌دیدم
خطای دیده‌ی خود را صواب می‌دیدم

هزار چشمه‌ی پنهان ز چشم بوده و من
نصیب دیده‌ی خود را سراب می‌دیدم

هوای بندگی منزل تو در سر خویش
ولی به جای ترحم عتاب می‌دیدم

تمام سهم من از تو به جز سکوت چه بود؟
من از سکوت مدامت عذاب می‌دیدم

نگاهی ای مه تابان! که بی فروغ رخت
جهان و هر چه در آن را خراب می‌دیدم

اگر تو روی بپوشی عجیب نیست که من
خیال روی تو را هم به خواب می‌دیدم

هزار حیله‌ی پرهیز از خیال تو را
به سحر نرگس مستت بر آب می‌دیدم

نشان من بده ای عشق! چهره‌ی خود را
که من همیشه تو را در نقاب می‌دیدم


1390/06/31 توسط محمد م | نظرات ()

شکنجه گر

رو به تو سجده می‌کنم دری به کعبه باز نیست

 بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

 به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

 

مرا به بند می‌کشی از این رهاترم کنی

زخم نمی‌زنی به من که مبتلاترم کنی

 از همه توبه می‌کنم بلکه تو باورم کنی

.

.

.

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

 تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

 

عذاب می‌کشم ولی عذاب من گناه نیست

. . . وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

 

روزبه بمانی


1390/06/20 توسط محمد م | نظرات ()

کبوترانه

ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگی‌ات مرا
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

 

فاضل نظری

 


1390/05/28 توسط محمد م | نظرات ()

دلا! بسوز...


دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
 


1390/05/9 توسط محمد م | نظرات ()

ع‌ ش ‌ق

مرا از غصه می‌میرانی ای عشق
خودت می‌بینی و می‌دانی ای عشق

من از پروای تو شوق تو دارم
که تو هم درد و هم درمانی ای عشق

که می‌گوید نمی‌گریند مردان؟
تو اشک هر شب مردانی ای عشق

معمایی برایم طرح کردی
که خود در حل آن می‌مانی ای عشق

که حل آن نه وصل است و نه هجران
نه در وصل و نه در هجرانی ای عشق

هزاران قلب را ویرانه کردی
ولی گنج دل ویرانی ای عشق

چه جرمی داشتند قربانیانت؟
سزای جرم بی‌تاوانی ای عشق

جواب سخت پرسش‌های آسان
چقدر پیچیده و آسانی ای عشق

هوای ابر و باران بهاری
پر از آرامش و عصیانی ای عشق

جهان مثل تو غوغایی ندیده‌ست
عجیب از دیده‌ها پنهانی ای عشق

گهی در کوزه‌ی این سینه هستی
گهی هم بحر بی‌پایانی ای عشق

چنان باران سیل آسایی هستی
ولی نه سیل و نه بارانی ای عشق

به هر چیزی تو را تشبیه گویم؛
به آن چیز دگر می‌مانی ای عشق

گهی پر می‌کشی از فرش تا عرش
گهی هم آفت ایمانی ای عشق

تو بودی میوه‌ی ممنوعه‌ی ما
درنگ لحظه‌ی انسانی ای عشق

چه آسان می‌نمودی اول راه
ندانستم بلای جانی ای عشق

اگرچه درد تو درمان ندارد
دوای درد بی‌درمانی ای عشق
.
.
.
تو را می‌خواهمت، هر گونه باشی
...تو این را از دلم می‌خوانی ای عشق

 


1390/04/15 توسط محمد م | نظرات ()

شعله و پروانه

عشق تو قاتل ما بود و نمی‌دانستیم
مهرش از روی ریا بود و نمی‌دانستیم

قصه‌ی آمدن من به سر کوی شما
قصه‌ی شاه و گدا بود و نمی‌دانستیم

تیشه را کوبیده بودم بر دل مغرور خویش
آب در هاون ما بود و نمی‌دانستیم

شعله عشق است و تویی شمع و منم پروانه
شعله از شمع جدا بود و نمی‌دانستیم

شعله‌ی آتش غم در دل تو پا نگرفت
دلت از عشق رها بود و نمی‌دانستیم

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی
این هم از لطف شما بود و نمی‌دانستیم

من نکردم گله از عهد و وفاداری تو
عهد ما عهد جفا بود و نمی‌دانستیم

رنج بی‌عشقی و تنهایی و بی‌مهری یار
همه تقدیر خدا بود و نمی‌دانستیم

 



1390/03/25 توسط محمد م | نظرات ()

تعداد کل صفحات:15 1 2 3 4 5 6 7 ...




mohammad.m.1370@gmail.com

نوشته‌های من
شعرهای من
اشعار مولانا
اشعار حافظ
اشعار سعدی
اشعار سهراب سپهری
اشعار فریدون مشیری
اشعار فاضل نظری
اشعار دیگر شاعران معاصر
اشعار دیگر
نوشته های دکتر شریعتی

نوبهار عشق
شکسته
خاک آلود
تنهاییِ سرد
ناگفته‌ها
گدای شهر
پنهان
بعدِ تو
جان عشاق
فکر تو

فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
فروردین 1392

محمد م

من نه منم
اگر هیچ کس نیست، خدا که هست
افکار و عقاید دکتر شریعتی

آیا دوباره از این سایت دیدن خواهید کرد؟




بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد